افسانهها و قصههای پریان از محبوبترین گونههای ادبیات شفاهی هستند که ویژگیها و ساختارهای خاص خود را دارند. یکی از بارزترین ویژگیهای آنها، سادگی و مستقیم بودن روایت است. این داستانها معمولاً با جملاتی ساده و بیتکلف آغاز میشوند، بیآنکه به توصیفهای مفصل یا زمینهسازیهای پیچیده نیاز داشته باشند. عباراتی مانند «یکی بود یکی نبود» یا «در زمانهای قدیم» نمونههای کلاسیکی از آغاز این قصهها هستند که مستقیماً مخاطب را وارد جریان روایت میکنند.
تمرکز اصلی این قصهها بر رویدادها و کنشهای شخصیتهاست، نه شخصیتپردازی عمیق. شخصیتها معمولاً تیپیک هستند؛ یعنی نماینده نقشهایی کلی مانند پادشاه نادان، پیرزن دانا، جوان سادهدل یا دختر زرنگ هستند که بدون پرداخت روانشناسانه، وظایف خاص خود را در داستان ایفا میکنند.
ساختار این قصهها معمولاً بر اساس الگوی مشخصی است که در آن قهرمان ساده یا درماندهای با چالشی مواجه میشود، از دیگران کمک میگیرد (مانند پیرزن، حیوان سخنگو یا موجود جادویی) و پس از گذر از موانع، به هدف خود میرسد. این الگو بسیار شبیه به ساختار مطرح شده توسط ولادمیر پراپ در ریختشناسی قصههای عامیانه روسی است که شامل مراحل «خروج قهرمان»، «دریافت ماموریت»، «دریافت شیء جادویی»، «مبارزه با دشمن» و «بازگشت پیروزمندانه» است.
افسانهها معمولاً درونمایههای تکرارشوندهای دارند که هرچند بارها تکرار میشوند، اما هرگز ملالآور نیستند. یکی از این درونمایهها، «هوش و زیرکی» است؛ در بسیاری از قصهها، قهرمان نه با قدرت بدنی یا جادویی، بلکه با حیلهگری، چارهجویی یا شوخطبعی دشمنان خود را شکست میدهد. این موضوع بیانگر اهمیت عقل معاش و زیرکی در جامعهای است که مردم آن برای بقا به استفاده از هوش خود نیازمند بودهاند.
دگرگونی موقعیت یکی دیگر از درونمایههای مهم است؛ قصهها اغلب با شخصیتهای پاییندست و ضعیف آغاز میشوند که به واسطه کمک نیروهای جادویی یا تلاش شخصی، به مقام و وضعیتی بهتر میرسند. این دگرگونیها بازتاب رؤیای جمعی رهایی از فقر، سلطه و محدودیتهای اجتماعی است.
نقش زنان در این افسانهها متنوع و فعال است. برخلاف تصور کلیشهای از زنان منفعل، بسیاری از داستانها زنانی را نشان میدهند که نقش مهمی در پیشبرد روایت دارند؛ از زن دانا و رازگشا گرفته تا دختر شجاع و مادر فداکار. البته کلیشههایی مانند زن حسود یا زباندراز نیز گاه دیده میشود، اما تصویر کلی از زنان در این قصهها متنوع و پویا است.
حضور حیوانات سخنگو، یاریگر یا دشمن، یکی دیگر از ویژگیهای مهم افسانههاست که رابطه اخلاقی میان انسان و طبیعت را بازتاب میدهد. این رابطه اغلب بر اساس اصول اخلاقی است؛ کسی که به حیوان کمک کند، بعدها از همان حیوان نجات مییابد و بالعکس.
افسانهها به عنوان بازتابی از زندگی روزمره و باورهای مردم، بر اساس تقابل خیر و شر شکل گرفتهاند و اغلب پایان خوشی دارند که پیروزی خیر را نوید میدهد. آنها نه تنها نقش سرگرمی دارند، بلکه وسیلهای برای آموزش اخلاق، حفظ سنتهای فرهنگی و انتقال ارزشهای اجتماعی محسوب میشوند.
این داستانها از گذشتههای دور به صورت شفاهی منتقل شده و با زبان محاورهای و عبارات تکراری همچنان در دل فرهنگهای محلی زندهاند و نقش مهمی در حفظ هویت فرهنگی دارند.

