در ادبیات جهان، نویسندگانی بوده اند که آنها را تالی فروید بدانند. یا اینکه فروید نظریات خود را بر متون آنها بیان کرده باشد. مثل آرتور شینتسلر به ویژه در کتاب (سپیده دم و رویا) و داستایفسکی در رمان (برادران کارامازوف)؛ داستان کتاب شیرزاد حسن نویسنده ی معروف کوردی نیز بر اساس نظریه ی فروید نوشته شده باشد – به ویژه مباحثی مانند عقده ی ادیپ، تابو و توتم (پدرکشی)- جالب توجه است؛ اما مهمتر از آن این موضوع است که نویسنده ی کتاب حصار و سگ های پدرم، توانسته این مسائل را با فرهنگی شرقی مطرح کند. در واقع زیست بومی خود را با مسایلی روانکاوانه بیان می کند.
در این جستار قصد داریم کمی از فروید پیشتر برویم و نگاهی لاکانی به این داستان داشته باشیم. بگذارید با این جمله که توسط پسر ارشد خانواده می گوید، ادامه دهیم” آن مردی که در طول عمرش مرا به سایه ی خودش بدل کرده” نشانگانی که در اینجا مطرح می شود ما را با مساله ی عمیق در سایه ماندن، بروز نکردن و فقدان مواجه میکند. فقدانی که لاکان از آن به عنوان شکاف یا گسست میان ادراک و آگاهی نام می برد و فروید آن را صحنه ی دیگر می نامد.
در اینجا لازم است به یکی از تفاوت های نظری لاکان با فروید اشاره کنم که به این جستار مربوط می شود. از نظر فروید ناخودآگاه، فاقد نحو و دستور است. اما لاکان برعکس، معتقد است که ناخودآگاه تحت تاثیر قواعد دال هست. چرا که زبان است. چرا که تصاویر حسی را به ساختار ترجمه می کند.
مساله ای که اینجا تا حد زیادی لاکانی است، جایگاه پدر به عنوان همان دیگری بزرگ بزرگ است. که در کتاب می توان مثال هایی زیادی از آن آورد گفته های پدر به اهل حصار که در صفحه بیست و هشت کتاب آمده به طور مثال این گزاره” شما اگر در دل خود حرفی بزنید، من آن را می شنوم. زن های خوبی باشید و به پسرانتان بگویید هیچ کدامشان لیاقت جانشینی مرا ندارند” یا این جمله” من هر کجا که بروم، روحم مثل سایه ی ابر بر سر حصار می گردد. “در واقع دال یا همان کنش زبانی در این متن از طریق نشانه ها خود را بر ما آشکار می سازد. پدر به عنوان دیگری بزرگ با انگیزه ی تقدس مآبانه، در جایگاه سوپر اگو قرار می گیرد. چیزی که لاکان می گوید – میل، میل دیگری است- اینجا کاملا مشهود است.
بحث اختگی نیز یکی دیگر از نشانه های این متن می باشد. فالوس داشتن یا حتی فالوس بودگی نیز در این متن بسیار دیده می شود. تازیانه، عصا و خنجر.پدر تنها یک فالوس ندارد. چند فالوس دارد. بهتر است بگوییم: پدر در اینجا خود فالوس می شود و شاید تنها فالوس حصار باشد.
اینکه در تمام اعضا خانواده کاتارسیس اتفاق افتاده و آنها به عنوان سوژه، از سوژگی خود تهی شده اند، امری غیرقابل انکار است. چرا که دیکتاتوری پدر حتی به شکل سایه نیز در نبود پدر، بر سر حصار است.
مساله ی دیگری که در این متن خود را پررنگ نشان می دهد، حصار است. ما در این داستان با حصاری مواجه می شویم که حکم خانه را برای خانواده دارد. حتی در لفظ آنها که خیال فرار دارند، می گویند که شاید حصارهای دیگر ما را به عنوان داماد یا عروس بپذیرند. رندی نویسنده و دو پهلو بودن این گزاره می تواند ما را به لایه ی عمیق تری از داستان هدایت کند. نهادینه شدن حصار به عنوان زبان معیار خانواده یا تعمیم پذیر بودن حصار در سطحی وسیعتر، آنگونه که ژیل دلوز معتقد است ” مساله ی ناآگاهی واقعاً نه مساله ی نسل ها، بلکه مساله ی جمعیت است؛ مساله ی دانستن این است که چطور کسی منزل می گزیند )یا آکنده از جمعیت می شود(
همه تا حدودی با داستان اسطوره ای برج بابل آشنا هستیم. دست یافتن و بازگشت به عرش آسمانی، فرو ریختن برج در نیمه راه و تکثر زبان بعد از برج بابل که والتر بنیامین مفصل به آن اشاره می کند. پدر در این داستان مدام تهدید به اختگی می کند” اگر اخته نشده نباید به حصار من پا بگذارد. نمی خواهم هیچ غریبه ای به رازاین جا و شما آگاه شود” زبان، زبان پدر است. و الکنی همان اختگی است که اینجا عکس برج بابل اما با همان کارکرد اتفاق می افتد. اعضاء این حصار هیچ ارتباط و شناختی با بیرون ندارند .
لاکان در نظریه ی خود بین ناخودآگاه، زبان و میل که منجر به لذت یا عدم لذت می شود ارتباط تنگاتنگی قایل است. همان طور که پیشتر گفتیم از نظر لاکان میل میل دیگری است. دیگری در اینجا پدر است که حتی میل را دستکاری می کند چه از نظر فیزیکی و چه از نظر روانی. در جایی از کتاب پسر ارشد یکی از کارهای پدر پدر را روایت می کند” او با بی انصافی و ظالمانه چراغش را به چهره ی یکایکشان نزدیک می کرد تا پس مانده ی خواب حرام را در عمق چشمانشان ببیند، شاید رنگ نارس لذتی راه را گم کرده در مردمک چشمانشان خفه شده باشد یا اثر بوسه ای بر لبان یکی شان نشسته باشد” در واقع پدر به عنوان دیگری بزرگ حتی در غیر ارادی ترین حالات فرزندانش نیز رسوخ می کند.
قرابتی که این متن با متون دیگر دارد نیز حایز اهمیت می باشد. بینامتنیتی که با خود داستان ادبپ شهریار دارد. وقتی ادیپ امر واقع بر او آشکار می شود خود را کور می کند. و در داستان حصار نیز پسر ارشد وقتی پدر را کشت و فواره ی خون را دید، هر دو کف دست را روی چشمهایش گذاشت. یکی دیگر از متنها میتواند تراژدی هملت باشد. اگر درآن تراژدی شبح پدر بر فراز سر هملت با او سخن گفت و خواست تا او را به حقیقت دعوت کند، اینجا نیز پسر ارشد خانواده با حقیقت دیگری مواجه می شود. او هرگز از زیر سلطه ی پدر رها نمی شود. روح و شبح همیشه در کنار اوست. پدر از فرزندان خواست که سایه ی او باشند. حالا که پسر ارشد ، پدرش را کشت، پس شبح پدر همه جا سایه ی او خواهد بود..
در صفحه ی شصت پسر ارشد روایت می کند” دوتا از برادرانم از ترس این مرگ، انگشت اشاره را روی سنگی گذاشته بودند و با سنگی دیگر روی آن می کوبیدند” لحظه ی رویارویی با سایه ی شخصی، شکست شرم یا تابوی ازلی همراه با وجدان دردی ابدی که خود اختگی را اینگونه نشان می دهد. له کردن انگشت اشاره که نماد هویت و قدرت است.
در صفحه ی شصت و دو روایت می شود خون سیاه پدر بر خون روشن من غالب بود. بعد از مرگ هم رنگ خونم را از من می دزدد” یا در صفحه ی شصت و سه پس از آن همه سال زخم بدنشان تازه بود از آن ها خون می چکید. “بحث درونی شدن و عمیق شدن زخم ها و جریان داشتن حضور خون سیاه پدر بر خون روشن پسر ارشد، نشان از نهادینه شدن آسیبهایی به جا مانده از دیکتاتوری پدر دارد. ترومایی که می ماند و بر طرف نمی شود.
در صفحه ی شصت و شش کتاب، دوباره نزدیکی حصار و برج بابل را شاهد هستیم. بازگشت برادران، “بعضی با زبانی حرف می زدند که من حتی یک کلمه اش را نمی فهمیدم…هریک به زبانی…حرف یکدیگر را نیز نمی فهمیدند و بیشتر صدایشان را بلند می کردند”
دوگانه انگاری و دوگانه باوری دستاورد وارث دیکتاتور حتی بعد از افول و مرگ اوست. در کتاب پسر ارشد بعد از کشتن پدر که به ترغیب اهل حصار انجام داد، می گوید” لحظهای مرا سپاس می کردند و لحظه ای دیگر نفرین” حتی خود پسر ارشد نیز دچار این دوگانه باوری می شود. کسی که خود، پدرش را کشته به یکی از خواهرانش می گوید به حصار برگرد تا به نفرین پدر دچار نشوی. وقتی چیزی نهادینه شده باشد چه طور تغییر می کند!؟ وقتی دروغ ماهیت شخصیت افراد حصار می شود – دروغ است و چیز دیگری نیست. زیبایی هر دروغی، آن است که هر چه زمان می گذرد، حقیقتی تر باشد- نکته ای که به خوبی در داستان گفته شده و نشانه های عینی هم برای آن آورده.
اسب دفن شده و پدر گورکن – اسب زنده و بعد از مرگ پدر دیگر، اخته شده- رویایی دروغ- واقعیت عقیم- حقیقتی الکن- میل دست کاری شده که برآیند آن این جمله از زبان پسر ارشد است”تف بر گذشته وای از آینده”
اما نکته ی دیگری که باید به آن اشاره کرد مرحله ی آینه ای است. که لاکان مفصل در این باره صحبت کرده. در داستان بعد از فتح حصار و اتاق پدر فرزندان به ویژه دختران با آینه هایی مواجه می شوند که آنها را زیباتر نشان می دهند. از نظر لاکان دیگری کوچک، دیگری های خیالی است، اگوهای کامل و یکپارچه و منسجم که با آنها برخورد می کنیم آنها به عنوان بازتاب خودمان، حس موجودات کامل را در ما ایجاد می کند. در واقع میتوان گفت اعضا حصار به خوبی دوران کودکی را پشت سر نگذاشته اند، و به نوعی در دوران آینگی مانده اند.
دیگری بزرگ، دیگر بودگی مطلقی است که قابل تشبیه به سوبژکتیویته ی ما نیست. دیگری بزرگ، نظام نمادین است. دیگری بزرگ همان زبانی است که در آن زاده می شویم و باید آن را بیاموزیم تا قادر به بیان کردن صریح امیال خود باشیم. زبانی که با آن بیگانه ایم دیگری بزرگ همچنین کلام و امیال اطرافیان ماست که از طریق آن میل خود را درونی و متوجه درون می کنیم. پسر ارشد در فرآیندی که برایش به وجود می آید دچار بیگانه شدگی و جداسازی شده و می بینیم ابتدا خود را با دال (همان پدر – حصار) همانند می سازد یا یکی می انگارد و پس از آن، دال، سوژه را مشخص می کند. از حصاری به گنبدی خودخواسته و خود ساخته خود را تبعید و زندانی می کند.
داستان حصار و سگ های پدرم، تا حد زیادی به فردیت تعمیم یافته ی جوامع بسته اشاره می کند. چگونگی شکلگیری سلطه و هژمونی که دست آورد این جوامع است، می تواند از فرد به فرد و از نسل به نسل منتقل شده و استمرار داشته باشد. در اینجا باید از جناب آقای مریوان حلبچه ای، تشکر کنم، که با ترجمه ی داستان های کوردی، پل بسیار مناسبی بین فرهنگ های خاورمیانه برقرار کرده اند. امید که این پل ها با هیچ انفجاری ویران نشوند.
فروردین ماه هزار و سیصد و نود و نه خورشیدی

