در بخشهایی از تاریخ هنر مدرن، تغییر سیمای جهان بر اثر صنعت، ماشین و فناوری، تنها یک دگرگونی در محیط پیرامون انسان نبود؛ بلکه شیوهی دیدن و تجربه کردن جهان را نیز تغییر داد. جهان تازه، با خطوط و زوایای هندسی، سطوح صنعتی، ماشینها و فضاهای کنترلشده، تصویری متفاوت از زندگی پیش روی هنرمند قرار داد. اشیایی که پیشتر بخشی از پسزمینهی زندگی بودند، اکنون خود به موضوع اثر هنری تبدیل شدند؛ و انسان، در مواجهه با این جهان تازه، ناگزیر شد نسبت خود را با محیط، با ابزار و با مفهوم «زندگی» دوباره تعریف کند.
از همینجا میتوان به یکی از بحثهای مهم هنر مدرن، یعنی ایدهی «انسانزدایی در هنر»، نزدیک شد. در این دیدگاه، هنر الزاماً قرار نیست بازتاب مستقیم زندگی روزمره، احساسات عمومی یا تجربهی همهی انسانها باشد. اثر هنری میتواند از واقعیت فاصله بگیرد، آن را دگرگون کند و تجربهای مستقل بسازد؛ تجربهای که بیش از آنکه به بازنمایی جهان بیرونی وابسته باشد، به کیفیت ادراک، فرم و رابطهی مخاطب با اثر متکی است.
اما این فاصله گرفتن از انسان، لزوماً به معنای حذف انسان نیست. گاهی درست در لحظهای که چهرهی انسان از اثر کنار میرود، تجربهی انسانی با شدت بیشتری خود را آشکار میکند: در بدن، در خاطره، در غیاب، در تنهایی، در نسبت ما با اشیا و در احساسی که یک فضای ناآشنا در ما ایجاد میکند.
نمایشگاه اخیر هدیه لطفی با عنوان «بیگانه/نا_خانگی» در گالری اُ را میتوان از همین منظر دنبال کرد؛ نمایشگاهی که در آن عکس و مجسمه در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند و رابطهی میان تصویر، شیء و فضا را به یک تجربهی واحد نزدیک میکنند. این نمایشگاه از ۹ تا ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ در گالری اُ برگزار شد.
در اینجا عکس صرفاً یک تصویر برای دیدن نیست و مجسمه نیز فقط یک شیء برای تماشا نیست. قرار گرفتن این دو رسانه در یک چیدمان، مخاطب را با موقعیتی مواجه میکند که در آن مرز میان «دیدن» و «حضور داشتن» کمرنگ میشود. عکس، چیزی را ثبت و تثبیت میکند؛ مجسمه، چیزی را در برابر بدن مخاطب قرار میدهد. یکی به تصویر و خاطره نزدیک است و دیگری به ماده، حجم و حضور. در فاصلهی میان این دو، مفهوم «نا_خانگی» معنای تازهای پیدا میکند: جایی که آشناست اما دیگر کاملاً خانه نیست؛ و بیگانه است، اما نمیتوان بهسادگی از آن فاصله گرفت.
از این منظر، عنوان «بیگانه/نا_خانگی» تنها توصیف یک وضعیت مکانی نیست؛ میتواند به وضعیت خود انسان معاصر نیز اشاره کند. انسانی که در جهان ساختهشدهی امروز، میان اشیا، تصاویر، معماریها، فناوریها و فضاهای مصنوعی زندگی میکند، اما همیشه احساس تعلق کاملی به آنها ندارد.
شاید یکی از نقاط قابل تأمل نمایشگاه همین باشد که انسان را نه الزاماً به شکل یک فیگور، بلکه از طریق رابطهاش با فضا و اشیا احضار میکند. بدن ممکن است در تصویر حضور نداشته باشد، اما رد آن در مقیاس، فاصله، ماده و نحوهی مواجهه با اثر باقی میماند. مخاطب در برابر اثر قرار نمیگیرد که صرفاً چیزی را «ببیند»؛ بلکه خود به بخشی از وضعیت اثر تبدیل میشود.
در چنین خوانشی، پیوند میان عکس و مجسمه اهمیت بیشتری پیدا میکند. عکس، حافظهی یک موقعیت را در خود نگه میدارد و مجسمه، آن موقعیت را به جهان مادی میآورد. یکی ما را به دیدن دعوت میکند و دیگری به مواجهه. نتیجه، فضایی میان واقعیت و تصویر، میان خانه و بیگانگی، میان حضور و غیاب است.
اگر هنر مدرن زمانی در برابر جهان صنعتی ایستاد تا زبان تازهای برای دیدن این جهان پیدا کند، هنر معاصر دیگر فقط با ماشین و صنعت مواجه نیست؛ با جهانی مواجه است که خود به تصویری عظیم، چندلایه و دائماً در حال تغییر تبدیل شده است. در این جهان، مسئله دیگر فقط «انسانزدایی» نیست؛ بلکه پرسش مهمتر این است که انسان، پس از این همه تغییر در محیط و رسانه، چگونه هنوز میتواند جایگاه خود را در جهان پیدا کند.
نمایشگاه هدیه لطفی را میتوان در همین فاصله خواند: فاصلهای میان انسان و محیط، میان تصویر و شیء، میان خانه و بیگانگی. جایی که شاید «نا_خانگی» نه فقدان خانه، بلکه تجربهی معاصرِ زیستن در جهانی باشد که هر روز بیش از پیش آشنا و در عین حال بیگانه میشود.
غزال زارع /تابستان ۱۴۰۵

