ریحانه افضلیان و بابک حقی
گالری بستان
۱۶ تا ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
نویسنده: غزال زارع
نمایشگاه دو نفرهی «مشق گل» در گالری بستان، مواجههای میان دو نگاه و دو زبان متفاوت است؛ دو رویکرد که در ظاهر از مسیرهایی جداگانه حرکت میکنند، اما در لایههای پنهان، به نقطهای مشترک میرسند: بدن، طبیعت، میل و نگاه.
تعداد محدود آثار، فضای نمایشگاه را خلوت نگه داشته است؛ اما این خلوت، بهجای ایجاد فاصله، امکان مکث و مشاهدهی دقیقتر را فراهم میکند. آثار در سکوت خود، چیزی فراتر از آنچه در نگاه اول دیده میشود را پیشنهاد میکنند؛ لایههایی روانشناختی که آرامآرام در ذهن مخاطب شکل میگیرند.
ریحانه افضلیان در آثار خود با پاپیهماشه، خاک، بافت و طیفهای گرم، گیاه را از یک عنصر صرفاً طبیعی یا تزئینی فاصله میدهد. گیاه در اینجا به چیزی میان شیء، بدن و موجود زنده تبدیل میشود. فرمها گاه شکنندهاند و گاه مقاوم؛ انگار ماده در حال تجربهی نوعی تولد، فرسایش یا بازسازی است.
در مقابل، بابک حقی با پیشینهی عکاسی از انسان و بدن، در آثار اخیر خود به مطالعهی گیاه و گل روی آورده است. این تغییر سوژه را نمیتوان صرفاً یک تغییر موضوعی دانست. گیاه در امتداد تجربهی او از بدن قرار میگیرد؛ گویی بدن انسانی به تدریج از شکل آشنای خود فاصله گرفته و در قالب گیاه، دوباره ظاهر شده است.
استفاده از سایانوتایپ (Cyanotype)نیز این جابهجایی را تشدید میکند. نور، زمان و ردّ گیاه بر سطح تصویر، نوعی ثبتِ بدنوار ایجاد میکنند؛ گویی آنچه ثبت میشود خودِ گیاه نیست، بلکه اثر حضور آن است.
گلایلهای قرمز بابک حقی در این میان اهمیت ویژهای پیدا میکنند. قرمز، رنگی نیست که بهسادگی بتوان از کنار آن گذشت. رنگی با بار روانی و عاطفی سنگین؛ همزمان حامل میل، عشق، خطر، خون، زندگی و فقدان.
گلایل نیز با قامت کشیده و فرم عمودی خود، میتواند از یک گل فراتر رود و به نشانهای از حضور بدن تبدیل شود.
در سوی دیگر، سه شاخهی گل درهمپیچیده که در پشت ویترین گالری قرار گرفتهاند، یکی از نقاط کلیدی نمایشگاهاند. این حجم، با پایهای از پاپیهماشه، مرز میان گل و بدن را مخدوش میکند. درهمتنیدگی شاخهها میتواند همزمان تداعیکنندهی آغوش، کشمکش، پیوند، وابستگی یا مقاومت باشد.
اینجاست که حضور دو هنرمند در کنار یکدیگر، از یک نمایشگاه دو نفره فراتر میرود و میتواند به شکل نوعی دوئت خاموش و بالقوه اعتراضی خوانده شود؛ اعتراضی که نه در شعار، بلکه در ماده، رنگ، انتخاب سوژه و نحوهی نگاه شکل گرفته است.
از منظر جنسیتی نیز نمایشگاه امکان خوانش دیگری را پیش روی مخاطب میگذارد. گل و بدن، هر دو در تاریخ هنر بارها موضوع زیبایی، میل و نگاه بودهاند. اما در «مشق گل»، این رابطه دچار اختلال میشود. گل دیگر صرفاً زیبا نیست و بدن نیز الزاماً انسانی نیست.
مرز میان طبیعت و بدن، لطافت و خشونت، زیبایی و زوال، آرامآرام محو میشود.
شاید مهمترین اتفاق نمایشگاه همین استحالهی نگاه باشد؛ حرکت از انسان به گیاه، از بدن به گل، از تصویر به ماده و از زیبایی به چیزی که پشت زیبایی پنهان شده است.
بابک حقی، با سابقهی عکاسی از انسانها، اکنون بخشی از تجربهی خود را در گیاه ادامه میدهد؛ و ریحانه افضلیان، با ساختن دوبارهی گیاه در ماده، طبیعت را به چیزی جسمانی و ملموس تبدیل میکند.
یکی بدن را به طبیعت نزدیک میکند و دیگری طبیعت را دوباره جسمیت میبخشد.
در نهایت، «مشق گل» را میتوان مطالعهای بر یک بدنِ در حال تغییر دانست؛ بدنی که گاهی انسان است، گاهی گل، گاهی ماده و گاهی تصویری که هنوز نمیتوان بهطور کامل نامش گذاشت.
و شاید همین ناتمامی، مهمترین لایهی پنهان این دوئت باشد:
چیزی در این آثار وجود دارد که دیده نمیشود، اما احساس میشود.

