در سالهای اخیر، جایی در مسیر زندگی، دنیای ما آدمها از نظر رنگی آرامتر و شاید کمرنگتر شده است. اتفاقی که نه ناگهانی رخ داد و نه کسی روز مشخصی را برای آغاز آن به یاد میآورد. رنگها یکشبه ناپدید نشدند؛ ما آرامآرام از آنها فاصله گرفتیم. فضاهای روشن و پرانرژی، وسایل بازیگوشانه و طراحیهای جسورانه، کمکم جای خود را به سفید، خاکستری، مشکی و قهوهای دادند. خودروها خنثیتر شدند، خانهها سادهتر و یکدستتر، و حتی رنگهایی که روزگاری بخشی از هویت خانههای ما بودند، به تدریج از دکوراسیون کنار گذاشته شدند.
فرشهای لاکی و پردههای رنگارنگ، دیوارهای پررنگ و وسایل پرزرقوبرق، حالا برای بسیاری نماد سلیقهای قدیمی محسوب میشوند.
حتی دنیای کودکان هم از این تغییر بینصیب نمانده است؛ از اسباببازیها و لباسها گرفته تا دکور جشن تولدها، همه چیز به سمت رنگهای کنترلشده و خنثی حرکت کرده است. و ما برای این تغییر، واژههای جذابی پیدا کردیم: «مینیمال»، «مدرن»، «لوکس»، «ساده» و «پخته». اما آیا هر چیزی که سادهتر است، الزاماً زیباتر است؟ و آیا هرچه رنگ کمتری داشته باشد، الزاماً نشانه بلوغ و سلیقه بیشتر است؟
شاید مسئله اصلاً رنگ نباشد. شاید رنگ تنها نشانهای از تغییری بزرگتر در سبک زندگی ما باشد؛ تغییری که در آن، به تدریج هیجان، بازیگوشی و حتی بخشی از بیپروایی انسانیمان را کنار گذاشتهایم. ما به مرور یاد گرفتهایم که احساساتمان را کنترل کنیم، ظاهر زندگیمان را مرتب نگه داریم و تصویری قابل قبول از خودمان به دیگران ارائه دهیم.
خانه باید بینقص باشد، لباس باید حسابشده باشد، عکسها باید زیبا باشند و زندگی باید در قابهای مشخصی قابل نمایش باشد.
حتی شادی هم گاهی تبدیل به چیزی شده که باید آن را به شکل مناسبی نمایش داد. در چنین شرایطی، عجیب نیست که رنگها هم کمکم عقبنشینی کنند. رنگ، ذاتاً با جسارت، تنوع و احساس ارتباط دارد. رنگ قرمز پرهیجان است، زرد سرزنده، آبی آرام و سبز یادآور زندگی. اما ما ظاهراً ترجیح دادهایم همهچیز قابل پیشبینیتر باشد؛ کمتر دیده شویم، کمتر قضاوت شویم و کمتر متفاوت باشیم.
شاید به همین دلیل است که امروز بسیاری از آدمها شبیه هم زندگی میکنند، شبیه هم خانه میچینند، شبیه هم لباس میپوشند و حتی شبیه هم خوشحال به نظر میرسند. البته نمیتوان انکار کرد که سادگی و مینیمالیسم، بخشی از تحول طبیعی سلیقه و سبک زندگی مدرن است.
زندگی امروز به نظم، کارکردگرایی و دوری از مصرفگرایی افراطی نیاز دارد. مسئله از جایی آغاز میشود که «سادگی» دیگر یک انتخاب نباشد و تبدیل به یک اجبار اجتماعی شود؛ جایی که اگر رنگی را دوست داشته باشیم، احساس کنیم باید برای انتخابمان توضیح بدهیم.
شاید بد نباشد گاهی از خودمان بپرسیم چرا از رنگ میترسیم؟ چرا یک خانه رنگارنگ را شلوغ میدانیم اما یک خانه کاملاً خاکستری را شیک؟ چرا شادی پر سر و صدا را ناپخته میدانیم اما سکوت و خویشتنداری را نشانه بلوغ؟ شاید ما بیش از اندازه تلاش کردهایم «پخته» باشیم. آنقدر که بخشی از کودک درونمان را که بلد بود بدون دلیل خوشحال شود، کنار گذاشتهایم. آدمها فقط با امکانات و رفاه زندگی نمیکنند.
بخشی از کیفیت زندگی به تجربه احساس، تنوع، ارتباط، خلاقیت و توانایی لذت بردن از چیزهای ساده مربوط است. وقتی همهچیز بیش از اندازه کنترلشده و استاندارد شود، ممکن است زندگی از بیرون مرتب به نظر برسد، اما از درون چیزی کم داشته باشد. شاید برای همین است که گاهی در میان خانههای زیبا، خودروهای شیک و زندگیهای ظاهراً موفق، آدمهایی را میبینیم که خودشان نمیدانند چرا خستهاند. شاید رنگها واقعاً نمردهاند. شاید این ما هستیم که کمتر به آنها اجازه حضور دادهایم.
شاید لازم نیست دوباره همه چیز را رنگارنگ کنیم. شاید کافی است اجازه دهیم بخشی از زندگیمان آنطور که واقعاً دوست داریم باشد؛ بدون اینکه مد، قضاوت دیگران یا تعریف رایج از «شیک بودن» برایمان تصمیم بگیرد. گاهی یک گلدان قرمز، یک دیوار زرد، یک لباس رنگی، یک فرش لاکی یا حتی یک خنده بلند میتواند یادمان بیاورد که زندگی قرار نیست همیشه جدی، مرتب و قابل کنترل باشد. زندگی، اگر قرار است واقعاً زندگی باشد، کمی بینظمی، کمی هیجان، کمی تفاوت و البته کمی رنگ لازم دارد.
شاید وقت آن رسیده که به جای اینکه فقط ظاهر زندگیمان را مرتب کنیم، گاهی به درون خودمان هم نگاه کنیم.
ببینیم چه چیزهایی را فقط به خاطر «پخته به نظر رسیدن» کنار گذاشتهایم. چه رنگهایی را فقط به خاطر ترس از قضاوت حذف کردهایم. و چه بخشهایی از خودمان را سالهاست پشت یک ظاهر آرام و بینقص پنهان کردهایم. شاید رنگها هنوز زندهاند؛ فقط منتظرند ما دوباره جرئت کنیم آنها را ببینیم.
لیلا صنوبری
روزنامه نگار

